|
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
|
در چمدانم چيزي نبود
جز گيسوانم كه گناه كرده بودند
و اكنون
ديگر وقت رفتن است.
وبلاگ من هم تعطیل شد
و تو راهنمايي ميكردي
كه با نسيمهاي پاييزي چه كنم
گفته بودي ميآيي
چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است
ياد اخبار هواشناسي ميافتادم
كه لذت بارانهاي بيهنگام را از ياد ميبرد
سال ها باید کنار همین شعر بمانم
نيامدي
و من هميشه به اخبار هواشناسي گوش ميدهم
عادت داشتی که بکوبی رو کفش هایم
که بخندی
نمی خندی؟
آینه ام فهمیده دلتنگم
به من که می رسد جای خالی تو را نشانم می دهد.
می گریم
می گویند «ای مرد گنده گریه نکن»
وقتی بانو صبح با قلم و کتابش از خانه بیرون آمد
تا یک ساعت بعد برای همیشه برود، من خواب بودم.
با ماشین آقا حسن پیچها را با سرعت رد کرده بود
تا به امتحان برسد. به امتحان نرسید.
اما برای همیشه رسید.
بانو مانتو کوتاه داشت و از ترس دانشگاه آن روز چادر داشت.
خدای موسیقی بود، زلال بود و با آرزوهایی که برای من داشت.
چقدر دوباره آبان شد
و من ايستادهام كنار حافظ در باران.
حالا ببين چقدر تو را صبر كردهام.
كاش نبينمت در مزار
و تمام كسانم را سياه پوش.
بانو ميداني «خداحافظ» يعني چه؟
خوشحالم از اينكه تو را به خدا سپردهام
او پاسدار خوبي ايست
اطمينان دارم.
کاش میشد بروم میان دو کوه داد بزنم تا دوباره برگردد داد. و تو برگردی.
زهی خیال باطل.
همینطور هاج واج ایستادهام کنار دو کوه. ساکتم، منِ احمق همیشه ساکتم.
اما انکار از تمام کفشهای توی کلاس یک تن کم، یک تن بلند کم
و از آدمهای اتوبوس برعکس، یک تن کم.
کمبود گرفته ام، دارم کبود می شوم.
لعنت بر این جا که بسته می شود، سیمان می شود، سنگ پوش می شود.
لعنت بر من که سری زنده دارم هنوز
گر گرفته ام از حادثه برعکس شدن تو.
گفتی عليرضا باید بروی بیمارستان میلاد.
ای گور پدر بیمارستان میلاد.
شنبه صبح بود. حیاط دانشگاه بود. گفتی بیا نزدیکتر سلام کن.
گفتم ناراحتی؟ این هم آخرین دیدار ما بود، که بعد تو را دوباره دیدم.
اما سفید پوش، بسته بندی شده.
آدمها بالای سرت خاک می ریزند.
آدمها فقط بلدن خاک بریزند.
استاد اجازه می دهی بروم بیرون؟ حالم خوب نیست.
حالا پسری که حالش خوب نیست.
و باید سه تار بزند. سه تار چوبی اش باد کند از اشگ چشمانش
سه تار باد می کند تکه تکه می شود.
حالا پهن شدی روی زمین و ما کولت می کنیم تا بیمارستان میلاد.
حالا هزار و سیصد نود سال از منهی تو گذشت.
و من می بینم پاییز را.
تمام پل های پشت سرم رو خراب كردم و با آجرهاش ديوار ساختم
حالا به تنهايي حرف آخر رو ميزنم.
من 28 ساله به «برنا» تحويل داده شدم و حالا دارند من را 30ساله برميگردانند
پس امانتداري چه ميشود!
غرامتش؟
اما
ما كه رفتيم
ما كه شايد خيليها دل خوشي از ما نداشتند.
«انديشه» سپردني نبود كه آن را به ديگري بسپارم
انديشه حال و هواست.
پشت سرم حرف زياد بود. بريدند، دوختند و تنم كردنند
حرفهايشان درست بود اما كامل نبود
حرفها را كامل نكرده و بي صدا رفتم
گاهي ميشود نگوييم خداحافظ.
و دستم تا هر کجای بستر که می رفت
برمی گشت
به هر بهانه برمی گردد این دست
که دست ندهد
به لباسی که درآورده ام از تن
تا تو را بلند شوم شدنی نیست
با گریه می کنم خوابید
باز می زنم با پایی که در رفته از لگد زدنم
کلمات را جابه جا می کنم در تو
چه کرده ام با تو
که بوی خون می آید جای آخرین بوسه روی سیگار
ادامه ندارد.
یاد تو هم که همیشه با من است
تنهایی هم که دست از سره من بر نمیدارد
میبینی وقتی تو هم نیستی جمعمان جمع است.
چقدر هاج واجم برای نوشتن نامهای دوباره
دارم از یاد میبرم چگونه میشود کسی را دوست داشت.
پشت ویترین مغازه که ایستاده بودی
نمیشود آستینم را دور گردنت بپیچم
و آنقدر ببوسمت تا بیایی.
چقدر سخت شده هر طلوع و غروب گوش را تیز کرد برای شنیدن یک،
دوستت دارم!
یا شنیدن نفسی که ترجمان دوستت دارم باشد.
مینویسم برای تو تا باران آبان را به یاد بیاوری
راستش را بگو دوستت دارم را در عبور از کدام کافی شاپ
و در گوش کدام همنشین برعکس
زمزمه کردی.
بدان بانو
اگر این نامه را روزهای بسیار پس از حادثه دوستت دارم مینویسم
چون به یاد آوردهام
دوستت دارمهای بسیاری که در این سقف و دیوار حبس کردیم.
نمیدانم سیب بود یا گندم!
نمیدانم مقصر آدم بود یا حوا!
اما میدانم
ما همه اسیر خودخواستهگیهای یک، نمیدانم هرچه هست، شدهایم.
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر جا که دلت میخواهد بــــرو
فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد
به آخر خط رسیده باشم.
اگر دوستم داشتی تنهایم نمیگذاشتی
و تنها یک کلمه مانده است تا برسم به تو.
علیرضا: آری تا رسیدن به تو چیزی نمانده است از من.
خدا: پشت بام زمین آنقدر بزرگ نیست، عقب عقب که میروی زخمی میشوی
علیرضا: زخمها آنقدر قدرت دارند که به ما ثابت کنند گذشته واقعیت دارد.
خدا: من کینه ورز نیستم،بمان
علیرضا: تو سرپرست همه ما در روی زمین هستی، میآیم.
توی دلای آدمها/ مهربونی چقدر کمه
حق داری که خسته بشی/عکس نگامو نکشی
تو این هوای بیکسی/روی دلم خط بکشی
قربون اون نَم چشات/خسته شدی، دلم فدات
میدونمت چی میکشی/دارم میرم خدا باهات
ببخش منو تو رویاهات/شدم بلای گریههات
خدا منو اسیر کنه/با اشک تو حقیر کنه
توی غبار زندگی/منو یه گوشه گیر کنه
آره گناه از من بوده/شدم اسیر سرنوشت
بازم کتاب زندگی/ بَدی هامو از سر نوشت
..............................
فقط میگم اینو بدون/دوستت دارم تا پای جون
میدونید چون با فالوده تفاهم ندارم.
دیروز سیم تلفن رو زدم تو پریز برق
مامانم میگه باید براش زن بگیریم
تازه فهمیدم از اتصال سیم تلفن به پریز برق بچه تولید میشه.
برای هفتصد چهل و یکمین بار میگم من با سنگ قبر قرار ندارم،
به بیمارستان میلاد هم کاری ندارم.
میدونی؟ همه چیز از تنهای شروع میشه.
دیگه دارم نمیفهمم!
خواهرم میگه تو چرا توی این خونه تنها زندگی میکنی!
من تنها هستم چه توی خونه چه بیرون خونه.
کی یا چی میتونه تنهایی آدم رو پر کنه؟
میخام برای پسرم پیرهن XL بخرم تا بزرگ بشه.
ازم میپرسی، معلومه کجایی تو؟ درحالی که اصلاً دنبالم نگشتی!
مطمئن باش نمیخام از غم و غصه برات لقمه بگیرم
فقط نمیفهمم
چرا آدمها به چشمهاشون اعتماد میکنن.
این روزها از هر کاری خسته و زده شدم
اعصابم خورد شده
مثل یک محکوم که شب رو به صبح میرسونه
تنها و بیپناه حس میکنم نه زنده، زندهام و نه مُرده مُرده
گاهی وقتها که به مَرگ فکر میکنم دوست دارم آمدنش خاص باشه.
مثلاً خیلی آدمها به خاطر سرطان مُردن، خیلیها هم به خاطر تصادف ....
اما کمتر آدمی هست که توسط یک تِمساح خورده شده باشه.
اره الان که فکر میکنم دوست دارم غذای یک تمساح غول پیکر و بَد ترکیب بشم.
میگن گاهی وقتها به هر چی فکر کنی اتفاق میافته.
بهت فکر میکنم تمساح.
مامانم میگفت بچه که بودم همیشه پستههای در بسته رو جمع می کردم و یواشکی با دندون میشکستم.
آره من میخام خوراک دندانهای تمساح بشم.
"اینم تصویر خودم برای تمام تمساحها"

من امروز همه چیز توام
و فردا آشغالی برعکس
تو برای ابد مردهای
مثل زن میشناسمت
هر بار که به تو شلیک میکنم
خودم میمیرم.
اینبار که مرگ با چمدانش بیاید
مثل آشغالی متعفن با مورچههایش میروم
و تو خدا
خستهام
زودتر
این روز آخر را بیار.
من همچون دوست و رفیق بلا کشم/ گشتم غریق در یم و صدق و صفای تو
چو بلبلی به گلشن من ای سفیر عشق/ دائم رسد به سمع من آن خوش نوای تو
نفروشمت به سیم و زر ای کیمیای دل/ اکسیر مهر تو بس است و وفای تو
شایسته جوانی که عمرت به فزون باد/ خواهم زه حق ... جان توفیق برای تو
چو شاخه گلی حدیقه ما ای نیکو دختر/ علی به این سبب شده است ابتلای تو
باید یه چیزی دربارش بنویسم.
از صبح زود خبرنگارم
میاندیشم به معشوقهایم که شما نمیشناسید
ریخت و قیافه درست حسابی ندارند
ضربان قلب معشوقهایم را میشنوم
حق دارید از من متنفر باشید.
دیروز به مهمانی دوستانم نرفتم
امروز هیچ برنامهای برای آینده ندارم
فردا مثل هملت می گذارم اتفاق بیفتد.
این شعر نیست
این غمنامه نیست
این فلسفه وجودی من است
دلتنگم و فقط یک نفر را میپرستم
میخواهم با پرستشهایم خدایت کنم.